۱۸ – در زندان ارتجاع

۱۸ – در زندان ارتجاع

239
0
SHARE
abolfazl ghassemi 03

abolfazl ghassemi 03

۱۸ – در زندان ارتجاع

نخستین حرکت علیه دستگاه حاکمه از سوی ملّیون شروع شد. در عید غدیر – اول آذر ۱۳۵۶ – که در خیابان ری – منزل زنده‌شاد «لقائی» – مجلس سخنرانی از سوی کمیته بازار جبهه ملی برپا شد که با برخورد دستگاه توأم بود. بدنبال آن تصمیم گرفته شد برای “عید قربان” خارج از شهر در “کاروانسراسنگی – قلعه حسن‌خان –” گردهم‌آیی عمومی شود. رهبران جبهه ملی راجع به اوضاع سیاسی روز نظر خود را بدهند.


بخش هیجدهم

آلوده گشت چشمه به پوز پلید سگ       ای شیر تشنه میر که آبشخوری نماند

«ملک‌الشعرای بهار»

انتقال از زندان دژبان

بدنبال پایان محاکمه و اعلام محکومیت به من، – با یکدرجه تخفیف از اعدام به حبس ابد – من در انتظار انتقال به زندان “قزل‌حصار” زندان محکومان بودم. وقتی در زندان دژبان بودم از «ارسطو» نامی از خلبان‌های ارتش که زندانی بود و بخاطر پرسش‌های جدیدی او را از قزل‌حصار به دژبان آورده بودند، جویای وضع این زندان شدم. او که مرعوب این دستگاه شده و مانند بسیاری از زندانیان خود را باخته بود از وضع زندان بویژه مسئول آن «حاج داوود رحمانی» زیاد تعریف می کرد. برای من این خبر غیرمنتظره بود. چه، من تا بحال از هرچه این “خلق‌الله!!” دیده بودم، صد رحمت به “حیوان”. مردمی سخت واپس‌گرا، بی‌تربیت، دور از هرگونه صفات طبیعی انسانی.

با خود فکر می کردم: پس جای آینده ما بد نخواهد بود. بخصوص جایی که من باید سالیان دراز تا ابدیت در آنجا باشم. اگر تا بحال در همه این بازداشتگاه‌ها، زندان‌ها، سلول‌ها… شانس نداشتم، اینجا بد شانس نیستم. ولی گویی سروشی از ته روح و اندیشه‌ام بمن هی زد: قبول نکن، اینقدر زودباور، خوش‌گمان نباش. این هم حتماً سروته همان کرباس است که می شناسی. مردمی که گویی آنان را در خمیرمایه عجیبی با بیرحمی، بدجنسی، شرارت، کثافت، کوردلی و نافهمی وجودشان را عجین کرده‌اند.

بحکم طبیعت انسانی، باز بخود نوید روزهای بهتری را می دادم که اقلاً مثل یک محکوم عادی در قزل‌حصار روزهایم را سپری خواهم کرد. باری در دیماه بود روزی مرا احضار کردند.

من بودم و چند پاسدار. دست‌هایم را دست‌بند زدند. سوار اتوبوسی کردند. اتوبوس پس از خروج از زندان راه غرب تهران و اتوبان کرج را پیش گرفت. فوراً مقصد را فهمیدم.

زندان قزل‌حصار

این زندان که در دهه آخر حکومت «شاه» بنیاد گذاشته شد، بین شهر کرج و قزوین قرار گرفته. چند کیلومتر بالاتر از جاده در میدان دشت وسیعی این زندان درست شده. دارای همه‌گونه پیش‌بینی میباشد. سازمان وسیع کشاورزی دارد. ابتدا زندان متعلق به محکومین غیرسیاسی بود و شهربانی آنرا اداره میکرد. در سه چهار سال آخر سلطنت «شاه» بخشی از آن به زندانیان سیاسی اختصاص یافت. من یکبار برای ملاقات یکی از دوستان زندانی «خدانظر نظری» به این زندان آمده بودم.

«نظری» نوجوانی در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بود که بهنگام هجوم نوکران فئودال درگز «صارم‌الممالک» و در دفاع از خودش و خرمن پدر پیر دهقانش که نوکران فئودال می خواستند دست‌رنج یکسال او را چپاول کنند، با نوکران «صارم» در می افتد. قتلی روی میدهد. این دهقان نوجوان حزب ایرانی متهم به قتل می شود. پس از کمک‌های زیاد و نجات او از اعدام و حبس ابد و بازگرداندن از “زندان برازجان شیراز” بقیه زندان خود را در قزل‌حصار می گذراند که من به ملاقاتش رفتم. ولی حدود زندان از یادم رفته بود.

از دور برج‌های رفیع زندان پیدا شد. فهمیدم به مقصد رسیده‌ایم. مرا وارد زندان کردند. به محض ورود دم در ایستادم. مردی چاق، شکم‌گنده با ریش و موی سر بور، چشمان زاغ پس از خواندن حکم من بسراغم آمد. بی‌آنکه حرفی بزند، هیکل مرا ورانداز کرد و رفت. یک دقیقه بیشتر طول نکشید پاسداری آمد. چرخی که در آن نزدیکی بود آورد، اثاثم را روی چرخ گذاشت و گفت: برویم.

وارد کریدور درازی شدیم که دو طرف کریدور بندهای زندان قرار داشت. بعد معلوم شد اینجا “واحد ۳” زندان است. همینطور که می رفتیم، زندانبان اسم مرا برد. گفت: تو همان «قاسمی» معروف هستی؟ جواب مثبت دادم. دیگر حرفی نزد، رفتیم. در جایی توقف کرد که نوشته بودند: “بند ۳”.

مرا وارد بند کردند. طبق معمول وقتی تازه وارد داخل بند می شود، همه به پشت میله‌ها می آیند ببینند کیست؟

زندانیان فوراً مرا شناختند. اول کسی که بدون توجه به تشریفات فوراً به سراغم آمد همدیگر را در آغوش کشیدیم، «عباس شاهرودی» یکی از بازرگانان تهران، عضو با ایمان و قدیمی حزب ایران بود. زندانیان به احوال‌پرسی آمدند.

رئیس بند ۳ یک افسر محکوم به اختلاس «رئیسی» نام بود که مرا با احترام پذیرفت. اندکی بعد محل من معلوم شد. بچه‌ها اثاثم را برداشتند رفتیم به سلول.

سلول طاغوتی

این بند معروف بود به بند طاغوتی‌ها. بندی بود مخلوط از چندین گروه که گروه برجسته و معروف آن گروه بلندپایه‌گان رژیم «شاه» بود. عده‌ای از وکلا، وزرا، امراء، سرمایه‌داران، مقاطعه‌کاران، صاحب‌منصبان دولتی، سران ساواک، مدیرکل‌ها ، معاونین بیشتر از دیگران به چشم می رسید.

مرا وارد یکی از سلول‌ها که سرطاغوتیان در آن بودند کردند. غروب بود. پس از خوردن غذا خوابیدیم. فرد برجسته سلول ما «اسکندرمیرزا فیروز» بود. لابد او را می شناسید، او پسر «سرلشکر محمد حسین فیروز» نوه «فرمانفرما» داماد «حسین علاء» بود.

صبح رئیس زندان بند ۳ مرا خواست. گفت: اتاق شما تغییر کرده است. مرا به اتاق دیگر بردند. آنروز گذشت. من شب پهلوی رئیس بند رفتم، گفتم: آقا، من باید زندانم را بکشم، برای من مهم نیست کجا باشم. ولی دلم میخواست بدانم چطور شما دیشب جای مرا در یک سلول تعیین کرده‌اید امروز از آن سلول بردید؟ دلم می خواهد علتش را بفهمم. چون نمی خواهم از این سلول نیز بروم. اگر عیب و ایرادی در من است حال اول کار، بهتر است خودم را اصلاح کنم.

گفت: نمیشود از پاسخ سوال صرف‌نظر کنید؟ گفتم: چرا؟! اشکال ندارد، ولی من از تو خواهم رنجید.

گفت: امروز هم‌سلولی‌های تو مراجعه کردند. گفتند: آقا شما «قاسمی» را می شناسید؟ گفتم: تا حدی. گفتند: میدانید او نویسنده کتابهای “الیگارشی” است؟ او دشمن ماست، به خون ما “رژیمی‌ها” تشنه است. ما با او نمی توانیم یک جا زندگی کنیم.

گفتم: خیلی خوب، ممنون. حالا فهمیدم من در اینجا زندانی جمهوری نیستم، زندانی “الیگارشی” هستم.

این بند را می شود مانند “سالاد روسی” و یا بقول خودمان “آش قجری” نامید. نوشته‌اند «ناصرالدین‌شاه» در فصل بهار روزی برای پیک‌نیک به نقاط ییلاقی پیرامون تهران میرفت. غذای آن روز “آش قجری” بود. دیگی بزرگ سر اجاق گذاشتند. هرکس هر چه دلش می خواست و به آن علاقه‌مند بود در دیگ میریخت. آشی که چنین تهیه میشد، همه از مأکولات، سبزی‌جات، حبوبات و میوه‌جات داشت.

معلوم نیست بر اساس چه معیاری، گرچه در این حکومت “معیار و میزان” مطرح نبود، مشتی افراد با طرز تفکر یکصد و هشتاد درجه متفاوت از هم، از لحاظ اقتصادی میلیاردر با دزد تازه کار مسلح، مختلس بانکی و سوءاستفاده‌چی اداری، ملی، ضدملی، ناسیونالیست، کمونیست، هندی، افغانی، ترک عثمانی، یهودی، بهایی، آسوری، وزیر، وکیل، سرمایه‌دار، مقاطعه‌چی، مشتی سپهبد‌ها و دریادار، قوم و خویش دربار، با لات آسمان‌جُل، سلطنت‌طلب، توده‌ای … همه را در این بند گرد آورده بودند.

بند روی کاکل اقلیت مرفه و اشراف‌منش از بلند‌پایگان رژیم سابق میگشت. از امیران بلندپایه ارتش، «سپهبد باتمانقلیچ»، «سپهبد خلعتبری»، «سپهبد حبیبی»، «سپهبد پژمان»، «سپهبد نجمی‌نژاد» تا «باقر پیرنیا»، «دکتر کاشفی»، «دکتر رستمی»… «دریادار رسایی»، «سرلشکر دادستان ….»، «سرلشکر رحیمی»، «سپهبد حبیبی»، «تیمسار خسروپناه»، «تیمسار علی‌زاده»، «تیمسار حساسیان»، «تیمسار پرورش»، «تیمسار وزیری»، «تیمسار وجدی»

از وزیران پیشین: «مجید رهنما»، «محسن فروغی»، «غلام‌عباس آرام»، «ویشکایی»،  «کاشفی»

از رجال معروف: «هوشنگ رام»، «فرشچی» «باقر پیرنیا»

از وکلا: «خانلر قراجورلو»، «دکتر خطیبی»

از مقاطعه‌کاران: «مهندس فرزاد»، «کیائی»، «مهدوی»

این بند از وجود “حزب‌الهی‌ها” نیز بی‌بهره نبود. حزب‌الهی‌های ناب، سره، و چند آخوند دزد، کلاه‌ساز و کلاه‌بردار.

لابد پیش خود می اندیشید “آخوندهای” زندان مثل سایر زندانیان هستند. متأسفانه نه، آنها گل سرسبد بند هستند. امور شرعی و مذهبی بند از وعظ و پیش‌نمازی، مرثیه‌خوانی و نظارت در امور شرعی زندانیان بعهده اینان بود. در راس اینان آخوندی بنام «مغانی» قرار داشت که سوگ‌مندانه اصلاً خراسانی بود. گویا قاضی شرع و پیش‌نماز یکی از نقاط تهران، منطقه فرحزاد بود. ضمن انجام تکالیف دولتی و قضائی به تدریس و تعلیم نیز مشغول بوده است. در همین کار به نیاز زیر شکم خود نیز می رسید. شاگردان جوان و نوخاسته را به اندرون می برده. بگونه خصوصی به آنها درس بدهد، “تزکیه نفس” کند. در این رهگذر بجای تزکیه، “ترضیه نفس” کرده است. مردم ساده‌دل و مسلمان و خداشناس یک‌دفعه از خواب بیدار می شوند و می بینند، زیر دل‌های دختران بالا آمده است… باری تحت تعقیب قرار می گیرد، بطوری که می گویند: خود در جریان دادرسی به ۲۹ فقره “عمل منافی‌عفت” اقرار کرده است. حال این آقا در زندان مسلمان فقیه و متقی و پیش‌نماز عادلی هم شده است. نماز جماعت اقامه می کند. مشتی از هم‌پالکی‌های خودش صفوف اول نماز را تشکیل می دهند. از «دریادار رسایی»، امیران، وزیران، جوانان تواب تا دزدان مسلح و غیرمسلح، جزء مریدان پرو پا قرص او شده‌اند. هنوز دقایقی به نماز مانده، نسبت به هم پیش‌دستی کرده صف اول نماز را اشغال می کنند. راستی بقول ترک‌ها: “بلی دیک بلی چغندر”.

بعداز آزادی از زندان من سفری به فرحزاد کردم. تحقیقات محلی تأیید کرد اتهام «مغانی» درست بوده است. کار و بار و کسب و پیشه آخوندهای زندان بویژه این آقا خیلی سکه است. مسئولان به او احترام می گذارند. زندان حقوقی برای آنان در نظر گرفته است. اما دخل و درآمد آنها بیشتر از داخل زندان است. اقلاً صدنفر گردن‌کلفت پولدار در بند است که این بدبخت‌ها با خود می اندیشیدند، آزادی و عفو آنها بدست این آخوند است. مرتب هوای کار او را داشتند. بعنوان نذر و نیاز کمک به مسجد و منبر بند، محرمانه به او پول می دادند. بد نیست این واقعیت را بدانید، «مغانی» در زندان شروع به درس‌خواندن کرد، دیپلم گرفت. ولی در امتحان اول از “تعلیمات دینی” تجدیدی شد. این بود فقیه و پیشنماز و عالم زندان ما.

اما رئیس بند آدم بسیار ناقلایی بود. باتهام سوءاستفاده و دزدی در ارتش تحت تعقیب قرار گرفته بود. رئیس زندان روزهای اول دریافت، هیچکس بهتر از او بدردش در این بند نمی خورد. اولاً خودش ارتشی و افسر است، ثانیا دزد است، ثالثاً خصوصیات لازم – باج‌بگیری – در او بقدر کافی وجود دارد.

” «مغانی» – «ربیعی» ” دو دزد شرعی و عرفی دست به دست هم داده کاسبی خوبی روبراه کرده بودند. ولی «ربیعی» آدم بسیار زرنگی بود. دزدهای معروف و متشرع در زندان بودند. بنابراین از چند رهگذر کار خود را انجام میداد. بطور منظم نیز سبیل رئیس زندان را چرب می کرد.

آشتی سیاسی در زندان

یکی از کسانی که من در این زندان از نزدیک با او آشنا شدم «خانلرخان قراجورلو» وکیل چندین دوره بجنورد بود که البته وجود من و رفقایم بی‌تأثیر در این شغل سیاسی طولانی و پر آب و نان او نبود. در ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ وقتی در دانشگاه به «شاه» تیراندازی شد، من “دبیر حزب ایران شهرستان درگز” بودم. و چون بوسیله فرستادن اخبار و نوشتن مقالاتی نیز در جراید تهران فعالیت داشتم و حتی بدنبال حادثه تیراندازی در مشهد و درگز حکومت نظامی اعلام شد، مرا به اتهام “داشتن مرام اشتراکی، قیام علیه حکومت و توهین به «شاه»” توقیف کردند. پس از محاکمه در دادگاه نظامی درگز و سپس مشهد محکوم به “تبعید از خراسان” نمودند. وقتی دولت «دکتر مصدق» روی کار آمد، مردم درگز از دولت ملی خواستند حکم تبعید لغو گردد و من به زادگاهم برگردم.

در مرداد ۱۳۳۰ من به خراسان برگشتم. مردم زادگاهم با استقبالی در خور یک جوان خدمت‌گزار کوچک خود پیشواز شایانی از من کردند. در غیاب من حزب ایران که من پایه‌گذار آن در درگز بودم، شجاعانه با فساد و جهل و نیروی استثمارگر فئودالیسم مبارزه کرده بود. انعکاس استقبال مردم درگز شاخه حزب ایران بجنورد را برانگیخت. از من دعوت بعمل آوردند سری به بجنورد بزنم.

بعداز تبعید از خراسان من در تهران در روزنامه‌های حزبی و روزنامه‌های “پرخاش”، “مرمر”، “نبرد جوانان”، “فریاد اصفهان”، “حمله” و … بفعالیت مطبوعاتی پرداختم. برای یاری رزمندگان ضد فئودالیستی حزبی در خراسان فئودال‌های بیدادگر – «علم»، «شادلو»، «صارم» – مورد انتقاد قرار دادم. پرده از روی همکاری «صدرالاشراف» استاندار خراسان، «مکرم»، «کفایی» … برمی گرفتم. گروه نویسندگان خراسانی با کمک «عباس محمودی»، «عطاران» و  روزنامه‌نگاران خراسانی این مبارزه را شدیداً ادامه دادیم. بازگشت من به درگز این خیال جنایتکارانه را در اندیشه بیدادگران پدید آورد که ما را با یک توطئه از میان بردارند. در درگز اینکار مشکل بود. حرکت به بخنورد دشمنان را برانگیخت، تا با کمک عمال «شاه» در بجنورد نقشه خود را عملی کنند. حزب ایران بجنورد که در راس آن رفیق تبعیدی درگزی ما «رحیم شریفی» قرار داشت و مسئول حزب «سید احمد امامی» بود، استقبال شایانی از من کردند.

۱۸ مرداد فردای آنروز، بیخبر از توطئه طراحی شده ما به باغ «تیمورتاش » برای هواخوری رفتیم. «سرهنگ حجت کاشانی» فرمانده پادگان «حاج اعتصام» آخوند درباری محل، «دکتر صدر» فرماندار برادرزاده «صدرالاشراف» «اصلان شادلو» و رئیس شهربانی موافقت کردند چاقوکش‌های دولتی و محلی به سردستگی «خانلر قراجورلو»  آخوند «احتشام» به باغ یورش برند، ما را در خاک و خون بغلتانند. در شهر نیز به قول خود – به تلافی ملی شدن نفت – داروخانه «شریفی» را نیز ملی کنند. بعداز ناهار بود. من و برادرم «ایوب قاسمی» – که بعداً در ۲۸ مرداد شهید شد – و «محمودی» بهمراه رفقای بجنوردی و «رحیم شریفی» و «احمد امامی» و «حاج کاظمیان» و «رزاقی» … مشغول صحبت بودیم که چنگیزوار چاقوکش‌ها از در و دیوار باغ یورش آورند، ما را خونین و مالین کردند، به این خیال رفتند که دیگر ما مرده‌ایم. در شهر نیز داروخانه «شریفی» غارت شد.

بعداز «دکتر مصدق» «خانلرخان قراجورلو» به پاس این خدمات و خدمت بزرگ دیگر – ترور «امامی» دبیر حزب ایران بجنورد – وکیل بجنورد شد. سالیان دراز روی اجساد مردم بپایکوبی پرداخت. اینک پس از سی سال ما هر دو با دو اتهام متضاد در بند قرار گرفته‌ایم.

من دلم نمیخواست با او آشنایی پیدا کنم. تا اینکه روزی دیدم نزد من آمد، در حالی که قصد مصافحه داشت گفت: آشتی کنیم، آنچه سی سال پیش بین ما گذشت نادیده بگیریم.

اینچنین ما با هم آشتی کردیم.

 

پیشگامان واقعی انقلاب چه کسانی بودند؟

فرق یک آدم ایلیاتی با شهری این است که اخلاق ساده روستایی در آدمی هنوز فعال، مردی و مردانگی، جوان‌مردی و ساده‌اندیشی باقی گذاشته است، که دیدیم «قراجورلو» بسادگی پیش آمد، همه چیز تمام شد. ولی، این یکی در آذر ۱۳۵۶ بود. هنوز افق سیاست ایران تاریک و هیچ روشنایی و امیدی در آن به چشم نمیخورد. ولی احساس میشد که دستگاه حاکمه قدرت آن بگیر و ببند سابق را ندارد؛ پشمش دارد می ریزد. نخستین حرکت علیه دستگاه حاکمه از سوی ملّیون شروع شد. در عید غدیر – اول آذر ۱۳۵۶ – که در خیابان ری – منزل زنده‌شاد «لقائی» – مجلس سخنرانی از سوی کمیته بازار جبهه ملی برپا شد که با برخورد دستگاه توأم بود. بدنبال آن تصمیم گرفته شد برای “عید قربان” خارج از شهر در “کاروانسراسنگی – قلعه حسن‌خان –” گردهم‌آیی عمومی شود. رهبران جبهه ملی راجع به اوضاع سیاسی روز نظر خود را بدهند.

تا آنروز آخوندها در خواب بودند و هنوز از مزایای “ده میلیون دلار” اعتبار اختصاصی استفاده می کردند. من با دو پسرم «فرهنگ» و «فرزاد» به میتینگ جبهه ملی رفتیم. هنوز سخنران اول مشغول صحبت بود که فریادهای (جاوید شاه ) بلند شد. یورش نیروی ویژه سلطنتی در هیبت لباس شخصی‌ها و ژاندارم‌ها … شروع شد که خود وقت دیگری می خواهد تا شرح آن داده شود. از یورش آنچه نصیب من شد، ضرب و شتم پسرم «فرهنگ»، ضرب و جرح پسر دیگرم «فرزاد» بود که بسختی مضروب و کاسه زانویش خورد شد. مدتها در بیمارستان مهر و زیر نظر «دکتر فرامرزی» مشغول مداوا بودیم.

فردای آنروز نوشتند:” دیروز روز عید قربان گروهی از روشنفکران در قلعه حسن‌خان جاده کرج ودکا و کولا خورده و مست شده بودند، به مقدسات اسلامی توهین می کردند. عده‌ای کارگر که از کرج می آمدند تحمل آنانرا نکردند. بین آنها درگیری روی داده است.”

در زندان بما اطلاع دادند، تیمسار «حساسیان» امیر زندانی، رئیس پیشین ژاندارمری مرکز فرماندهی این یورش را عهده‌دار بود. جوانی بنام «شهریار» در همین زندان برایم تعریف می کرد: من در ژاندارمری خدمت می کردم. «حساسیان» روزی مرا خواست و گفت: سیصد چهارصد عدد دسته کلنگ و دسته بیل لازم داریم. من با تعجب امر فرمانده را انجام دادم. از نقاط مختلف شهر این چوبها را جمع کردم به ستاد ژاندارمری آوردم. بعد معلوم شد اینها همه روی بدن شما خورد شده و به خون شما رنگین گردیده است.

این تیمسار حال در زندان تواب شده، آنهم چه توبه‌کاری که دست حزب‌الهی‌ها و توابین گشت گروهک‌ها را از پشت بسته است. برای رهایی از بند به هر پستی و خواری تن میداد. پای نگهبان و پاسدار را می بوسید. فرقش با «قراجورلو» این بود.

او یک‌رو، یک‌جهت بوده، همیشه سلطنت‌طلب بوده است. اما این تیمسار هنوز دو قورت و نیمش نیز باقی بود و میگفت:” کاش ما همان‌جا همه شما را می کشتیم. شما بودید که این انقلاب را راه انداختید…”

ناگفته نماند از مأموران چماق‌دار «شاه» نیز در زندان بودند، ولی نه مثل این تیمسار بلکه با انفعال انسانی. افرادی که خود اعتراف می کردند کار خوبی نکرده‌اند، مأمور بوده‌اند و معذور.

 

ادامه دارد…


بخش های دیگر

بدون نظر

پاسخ دادن