بیا ساقیا وقت افطار شد!

بیا ساقیا وقت افطار شد!

250
0
SHARE
بیا ساقیا وقت افطار شد!

ساقی نامه

اسماعیل وفا یغمایی

بیا ساقی آن می که حال آورد
به بنیان غمها زوال آورد
بیا ساقیا وقت افطار شد
بشد روز و چشم افق تار شد
موذن کشداز گلوگاه خویش
که: الله و اکبر،بیاور به پیش
گل و نقل و بادام و تنگ شراب
که رخشد در آن می چنان افتاب
چو انگور و می هر دو اعجاز اوست
مقدس بود آنچه اندر سبوست
مقرست چون روح و جسم وفا
که بی شک بزرگست و یکتا خدا
چه غم زآنکه نوشیم از جام می
شرابی بر ابروی کاووس کی
بر ابروی این ملت پاکجان
که دارند پیوند و از او نشان
بر ابروی مرد و زن این وطن
بر ابروی کرد و لر و ترکمن
بر ابروی گیل و به مازندری
بر ابروی مرد و زن آذری

که ما دانه های یکی خوشه ایم
اگر چند هر یک،به یک گوشه ایم
در این کشتزار و در این افتاب
که ایران بود،جملگی یک شراب
همه باده اندر خم یک وطن
ز بیدین و بادین و از مرد و زن
بده ساقیا اینک از این شراب
کز ایران بر آن تافته آفتاب
بده مرمرا جام وزآن پیش نیز
به می از لبانت شرابی بریز
بنه بوسه ای بر لب جام می
که چون من شود مست و شوریده وی!
بیا ساقی آور سبوی کهن
پیاپی بده جام خونین به من
که از بار غم پر زخون شد دلم
به توفان خون شد نهان ساحلم
سبو نی بیاور تو رطل گران
سبک کن تو با آن گران، جسم و جان

بیا ساقی آن آب دوزخ سرشت
وزآن درکشانم به باغ بهشت
بیا ساقی آن آتش جاودان
که در خون تاک است و در خم نهان
بنه بر کفم ساغری شعله ور
چو خورشید کز آن شود شب سحر
بنه بر کفم ساغری چون فلق
کزآن بر دمد در دلم نور حق
به عهدی که امواج زهد ریا
بتازد زخاک سیه تا سما
بیا ساقی امشب مرا شو امام
که میخانه مسجد شد و مهر جام
ببوسم لبت را گر امشب رواست
که مهر لبت به ز مهر ریاست
ببوسم لبت را گر امشب رواست
که معنای آن ناز شست خداست
منزه خدائی که لب آفرید
خوشا آنکه این معجز او مزید
بزرگ است بی هیچ شک کردگار
که شب را نهان کرده در چشم یار
بهل تا فقیهان به داغ جبین
بنازند و من بر لب نازنین

که داغ است و از داغ آن بر لبم
نشان از حدیث نماز شبم
بهل تا فقیهان به ذکر و دعا
بجویند و ما با چه؟ با بوسه ها
بهل تا فقیهان ابا روزه ها
بگیرند جنت به دریوزه ها
ولی من بنام خدای جهان
بنوشم ز لعلت می ارغوان
خدائی فراتر ز آئین و دین
که کردست ایام ما زهرگین
خدائی که هستیست پیغمبرش
به هر ذره ی اصغر و اکبرش
از آن کهکشانی که در دور دست
برقصد چو رقصنده ای شاد و مست
از آن سیب کوچک به دیوار باغ
که رخشد به چشمان ما چون چراغ
خدائی نهان در دل و جان ما
خدائی فراتر ز غار حرا

بود جبرئیلش به شاخ درخت
یک مرغ خوشخوان چو شاهی به تخت
خدائی جهان در جهان افرین
خدائی زمین در زمان آفرین
خدائی کز او ائیم با او روان
به اطوار هستی الی جاودان
بیا ساقیا ساقیا ساقیا
که از شب نباشد دمی باقیا
در این طور یعنی در این شب که ما
شده غرق در باده و بوسه ها
نباشد دمی بیش بر جا، شتاب
کز افاق رفتن دمد آفتاب
حبابیم و بر آبهای جهان
دمی گشته پیدا وآنگه نهان
مغنی بزن پرده‌ای پرده در
کزآن زیر عالم بگردد زبر
بیاد دلیران و گردنکشان
که رفتند تا پرده‌های نهان

همانانئ که عالم بجز مشت خاک
نبد نزد آن پاک جانان پاک
همانان که فخر می و ساغرند
بر این خاک از جوهری دیگرند
همانان که با یادشان خم به جوش
درآید، بر آید ز ساغر خروش
همانان که گر مانده میخانه ای
بجا یا که فریاد مستانه ای
به یمن دم پاک انان بود
و یا خرقه چاک آنان بود
بیا ساقی ان جام گلگون تلخ
که دلخسته گشتم ز بغداد و بلخ
گذشت عمر و طی شد زمان و زمین
شبابست اینک به شیب و کمین
گرفته وطن از یمین و یسار
سیاهی ز شیخان شیطان تبار
بمن ده که چون خم خروشی زنم
چو پیمانه از باده جوشی زنم
فرو ریزم اندر زمین و زمان
برآرم سر از خاک تا کهکشان
زنم حلقه بر خانه ماه و مهر
برآرم دمی در حریم سپهر
ببینم که آیا بود این چنین
ره و شیوه تا لحظه واپسین
بپرسم ز ذرات افلاک گرد
که ایا بود بر فلک اهل درد
و یا ما و تنهائی بیکران
زروز ازل تا ابد در جهان
برقص ای دل انگیز چالاک پای
برآور زمین و زمان را زجای
که فرصت زکف رفت چون برق و باد
وزین پس نیارد کسی مان به یاد
بچرخ و بیفکن به گیسو شکن
کزآن تیره، روشن شود جان من

نسیم و شب است و من و ماهتاب
تو هم همچو مه در شب من بتاب
پراکنده شو شور شو حال شو
نه رقصنده بل رقص سیال شو
چو بوی گل اندر مشامم نشین
کف الوده چون می به جامم نشین
ز رقصت به رقص آورم مست مست
به دستم براور تو مستانه دست
سماعی دگر گونه اغاز کن
در آن بیخودی قصد پرواز کن
دو تائیم و در رقص یکتا شویم
زهم گم به هم لیک پیدا شویم
بیا ساقی ان جادوی پر فسون
درافکن از آنم به بحر جنون
کز این زهد و این زاهدان خسته ام
به سنگی گران دست و پا بسته‌ام
بیا ساقی از غصه خون شد دلم
به دریا بر از غربت ساحلم

به کشتی ز توفان شراعی گشا
خدا را تو سکان رها کن رها
بهل تا که کشتی به هر جا رود
مگر تا حریم معما رود
مگر پرده از راز و رمز جهان
بر افتد شوم من هم از سر خوشان
مگر در نهایت ز طغیان تلخ
برم راه حتی به ایمان تلخ
مغنی دگر پرده‌ای ساز کن
فلک را پر از شور و آواز کن
که خورشید کوبد به طبل رحیل
گشوده‌ست دروازه های سبیل
بزن نغمه ای نو که اینک «وفا»
تو وساقی و آن بت تیز پا
به اقلیم راز و معما شوند
نسیم و مه و موج و دریا شوند
به روح نهان جهان پانهند
قدم تا دیاران رؤیا نهند

مصرع اول از حافظ است

بیا ساقیا وقت افطار شد!

بدون نظر

پاسخ دادن